امامت و رهبری، حاکمان زمان

امام هادی و تسلیم ودیعه های امامت به وصی خود

بعضی از مورخین و محدثین آورده اند: هنگامی که حضرت ابوالحسن، امام علی هادی صلوات الله و سلامه علیه توسط معتصم عباسی به وسیله ی زهر مسموم گشت: در بستر بیماری قرار رفت. فرزند خود – حضرت ابومحمد، امام حسن عسکری علیه السلام – را دعوت نمود و ودیعه های امامت و نیز آنچه را که از اوصیاء و پدران معصومش علیهم السلام یکی پس از دیگری به ارث برده بود، تحویل فرزند خویش داد؛ و بعد از آن او را به عنوان وصی و خلیفه ی بعد از خود معرفی نمود.
و سپس در سنین چهل و یک سالگی به فیض عظمی شهادت نایل آمد؛ و به اجداد طاهرین خود ملحق گردید. هنگامی که مردم شهر سامراء در جریان شهادت امام هادی علیه السلام قرار گرفتند، جمعیت عظیمی جهت تشییع جنازه ی مطهر و مقدس آن حضرت گرد هم جمع آمده بودند، همچنین وزراء و دیگر مسئولین حکومتی نیز در جمع مردم، آماده ی تشییع بودند.
در همین لحظات که مردم و مسئولین حکومتی در انتظار خروج جنازه ی حضرت از منزل بودند، ناگهان حضرت ابومحمد، امام حسن عسکری علیه السلام با پای برهنه، در حالی که پارچه ای سفید روی دوش خود انداخته بود از منزل خارج شد. وقتی مردم چشمشان به جمال نورانی حضرت افتاد، دیدند که قیافه و شمایل وی، از هر جهت شبیه به پدرش امام هادی صلوات الله علیهما می باشد، چون امام حسن عسکری علیه السلام با آن حالت از منزل خارج شد، تمام جمیعت به احترام آن حضرت سرپا، مودب ایستادند و سکوت عجیبی تمام جمعیت را فرا گرفت.
پس از گذشت لحظاتی، پیکر پاک و مقدس امام هادی علیه السلام را از منزل بیرون آوردند و در بین آن جمعیت انبوه قرار گرفت و تمامی افراد، بی اختیار مشغول گریه و سوگواری گردیدند.
و بعد از تشییع جنازه (که با شکوه خاصی انجام گرفت) پیکر مقدس و مطهر آن امام مظلوم سلام الله علیه را جهت دفن، به منزل خود حضرت بازگرداندند و در منزل شخصی آن حضرت – که خود وصیت کرده بود – دفن گردید. قابل ذکر است که امام حسن عسکری علیه السلام پیش از آن که از منزل خارج شود، بر جنازه ی مطهر پدر خود نماز خوانده بود [۱] .
————————————————————————————————————————————–
تپش بال فرشته
آسمان، در شط مهتاب تن می شوید. بانو حکیمه، پس از نماز عشا، افطار می کند و برای خفتن مهیا می شود. نرگس، نزدیک او آرمیده است. امام، بسترش را در ایوان حیاط افکنده است. چشمان امام، در آسمان سیر می کنند. سامرا در آرامش شبانه غوطه ور است. برج مرتفع تکبیر، برای راهنمایی کاروان های مسافر، نور می پراکند. شب، آخرین نفس هایش را می کشد. ماه همچنان می درخشد. گرگ های دور دست، دیگر زوزه نمی کشند. در این هنگام حکیمه براساس عادت همیشگی برای نماز شب بر می خیزد. وضو می گیرد. نگاهی به نرگس می افکند؛ آرام خفته است. نفس هایی شمرده شمرده و سیمایی فرشته گون، آیینه پاکی و آرامش درون وی هستند. امام نیز بیدار شده و وضو گرفته است. دلش، آسمان های دور دست را طواف می کند. جز لحظه هایی اندک، شب پیشین را نخفته است. چگونه می تواند آرام بخوابد، در حالی که چشم انتظار میلاد مژده ای آسمانی است؛ مژده ی رسالت های کهن.
حکیمه نمازش را خوانده است. بر سجاده ی خویش نشسته و به ذکر مشغول است. نرگس، هراسناک و منتظر، از بستر برمی خیزد. برای وضوی نماز شب از اتاق بیرون می رود. حکیمه همچنان به او می نگرد؛ آثار بارداری در وی آشکار نیست.
نرگس در نماز غوطه ور می شود و آبشاری از نیایش بر همه جا فرو می بارد. فضا بوی سحرهای مرطوب را می دهد؛ سحرهای فرجامین؛ لحظه هایی که نه شب است و نه روز. اذان صبح نزدیک شده است. جام شکیبایی حکیمه می شکند. از اتاق بیرون می رود تا به آسمان بنگرد. موریانه ی تردید در وجودش رخنه می کند. امام از جایی که نشسته با صدایی بلند می فرماید:
– عمه! شتاب مکن. نزدیک است!
عمه به اتاق بر می گردد. امام (ع) او را آوا می دهد:
– تردید مکن!
بانو شرمگین می شود؛ او زنی است رشد یافته در خاندان علوی. در آستانه در، چشمش به نرگس می افتد که بیمناک است؛ می پرسد:
– دخترم! چه احساسی داری؟
درد سختی دارم.
عمه از هراسش می کاهد:
– خدایت حفظ کند. بر خویش چیره شو و دل قوی دار. این همان است که به تو گفته بودم.
– می ترسم عمه.
– نترس دخترم.
حکیمه، نرگس را به میانه ی اتاق می کشاند. بالشی می نهد. او را آرام گوشه ای می نشاند تا مهیای زایمان شود. دل عمه می سوزد و از چهار بند وجودش عرق جاری می شود.
لحظه ی میلاد نزدیک است. نرگس دست عمه را می فشارد. گویی درد تمام زایمان ها در وجودش ریخته است. فضا، سرشار از حسی غریب است. او تپش بال های فرشتگان را حس می کند. به نظرش می رسد که همهمه ای همانند تلاوت قرآن می شنود.
چیزی نمانده است که حکیمه تعادلش را از دست بدهد. امام، از اتاقی دیگر می گوید:
– سوره ی دخان را بر او بخوان! حکیمه، امر امام را بر چشم می نهد.
– به نام خداوند بخشنده ی بخشایشگر.
حا. میم. سوگند به این کتاب روشنگر، که ما آن را در شبی پربرکت نازل کردیم؛ ما همواره انذار کننده بوده ایم. در آن شب هر امری براساس حکمت (الهی) تدبیر و جدا می گردد… [۱] .
نرگس، مویه های میلاد سر می دهد و کف دست حکیمه را به شدت می فشارد. ناگهان، نوری چشمان حکیمه را خیره می کند و او دیگر چیزی نمی بیند. گویی نرگس ناپدید شده است. دلش از بیم می تپد. به سوی در اتاق می دود تا از پسر برادرش یاری طلبد. امام نزدیک در ایستاده به عمه می گوید:
– عمه برگرد! او را در همان جایگاه خواهی یافت. چهره ی نرگس، از نوری آسمانی می درخشد؛ گویا مریم دختر عمران است که کنار نخل، دچار درد زایمان شده بود. کودک را می بیند که در حالت سجده بر زمین افتاده است. پاکیزه است و هیچ نشانه ای از نشانه های تولد بر او نمودار نیست؛ بسان مرواریدی که در ساحل می درخشد؛ یا قطره ی شبنمی بر رخسار غنچه ای، در سپیده دم. پدر به آسمان ها می نگرد. ستارگان چون دل های امید می تپند. کودک آمده از رحم بشارت ها، با خویش نشانه های پیامبران پیشین را دارد؛ از موسی بن عمران، هراس فرعون از تولدش را؛ و از مسیح، سخن گفتن در گهواره را؛ از نوح، عمر طولانی؛ از ابراهیم، بت شکنی را؛ و از محمد امین، نام، لقب و رسالتش را. حکیمه، شانه های کودک را می گیرد؛ او را به خود می چسباند و در دامنش می نشاند. پدر او را صدا می زند:
– عمه! پسرم را بیاور! حکیمه با فروتنی به وعده ی راستین خداوند، کودک را می آورد. پدر، پسر را می گیرد و بر کف دست چپ می نشاند و کف دست راستش را بر پشتش می نهد. پسر را می بوید؛ چشم ها، گوش ها و دهانش را می بوید و زمزمه می کند:
– پسرم! حرف بزن. به قدرت خداوند سخن بگو. ای حجت آفریدگار و بازمانده ی پیامبران و خاتم جانشینان و جانشین پارسایان، حرف بزن! و اعجاز، رخ می دهد. آوایی ملکوتی از کودک بر می آید:
– به نام خداوند بخشنده ی بخشایشگر… ما می خواستیم بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را از پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم و حکومتشان را در زمین پابرجا سازیم؛ و به فرعون و هامان و لشکریانشان، آن چه را از آن ها [بنی اسراییل] بیم داشتند، نشان دهیم. [۲] چشمان پدر از اشک لبریز می شود. وعده ی خداوند تحقق یافته است؛ «زیرا خداوند از وعده ی خود تخلف نمی کند.» [۳] . سپیده دمان است. بانگ اذان از گلدسته های سامرا برخاسته است. پدر به عمه ای که چهره اش از شوق می درخشد، می گوید:
– عمه! او را به آغوش مادرش برسان تا چشمش روشن شود و غمگین نباشد و بداند که وعده ی الهی حق است؛ ولی بیشتر آنان نمی دانند. [۴] . حکیمه، کودک را در دامان مادر می نهد و از اتاق بیرون می رود. شوق و اندوه در هم آمیخته است؛ شوق تولد و اندوه پنهانی آن. مادر، مهرورزانه به پسر می نگرد: و می گوید:«پسرم! چگونه میان مردمانی خواهی زیست که در جست و جوی یافتن تو هستند تا تو را بکشند؟!» کودک خفته است. نور پیامبران از چهره اش به آسمان تتق کشیده است. نفس های آرام او، نغمه های زبور و ترتیل تورات و بشارت انجیل و آیات قرآن کریم هستند. در درونش واژگان مبارکی می درخشند که در کلیسا حفظ کرده بود؛ در انجیل خوانده بود که آفریدگار به ابراهیم فرمود: «سخنت را درباره ی اسماعیل شنیدم. اینک، او را مبارک می گردانم. رشد می دهم و صاحب نسلش می کنم. دوازده سالار پدید می آورد و آنان را به امتی بزرگ تبدیل می کنم.» [۵] . پیش از آن که ستارگان ناپدید شوند، امام از عمه و همسرش می خواهد که تولد کودک را از دیگران پنهان بدارند.
————————————————————————————————————————————–
برگرفته از کتاب دانشنامه امام هادی علیه السلام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *