امامت و رهبری، حاکمان زمان

بازداشت امام هادی زمان متوکل

طاغوت عباسی دستور داد را بازداشت کرده به زندان درآورند چند روز پس از بازداشت حضرت (صقر بن ابی دلف) برای دیدار ایشان آمد . حاجب که او را می شناخت و از تشیع او آگاه بود نزدش آمده گفت :
چه می خواهی ؟ و برای چه آمده ای ؟
– برای امر خیری آمده ام . . .
– شاید آمده ای از مولایت خبر بگیری .
– مولایم امیرالمو منین متوکل است .
– حاجب لبخندی زد و گفت .
– خاموش باش مولایت امام هادی – علیه السلام – حق است از من نهراس من نیز بر مذهب تو هستم .
– ( الحمدللّه) (که چنین است) .
– دوست داری امام را ببینی ؟
– آری .
– بنشین و اندکی درنگ کن تا صاحب برید خارج شود .
پس از آنکه صاحب برید خارج شد حاجب رو به غلام خود کرد و گفت : دست (صقر) را بگیر و او را به حجره ای که آن علوی در آن زندانی است راهنمایی کن و آن دو را تنها بگذار .
غلام نیز صقر را به در حجره امام رسانده به آنجا اشاره کرد و او نیز داخل شد و امام را دید بر حصیری نشسته و در برابرش قبری که به دستور متوکل برای ترساندن امام کنده شده قرار دارد . حضرت با مهر و محبت رو به (صقر) کرده و گفت :
(ای صقر ! چرا آمده ای ؟)
– آمدم تا از حالتان با خبر گردم . و ناگهان بخاطر دلسوزی و ترس بر امام گریه شدیدی او را فرا گرفت .
حضرت به او فرمود : (ای صقر ! نگران مباش آنها نمی توانند به ما گزندی برسانند) .
صقر از پاسخ امام آرام گرفت و خدا را حمد گفت . سپس از امام پرسش هایی درباره احکام شرعی نمود و حضرت پاسخ داد . آنگاه با امام وداع کرد و خارج شد . (۶۲۱) اندک زمانی از بازداشت امام نگذشته بود که حضرت را آزاد کردند .
تلاش نافرجام برای ترور امام (ع)
حضور امام بر متوکل سنگین شده بود و از موقعیت و احترام حضرت میان طبقات مختلف مردم قلبش فشرده می شد . همه جا سخن از علم ، زهد، تقوا، گستردگی معارف و عظمت حضرت بود و شیعیان پروانه وار از هر طرف قصد ایشان می کردند و امامت ایشان را مسلّم و خلافت را حق ایشان می دانستند . همه این مسائل متوکل را بر آن داشت تا برای قتل امام تدبیری بیندیشد . لیکن توطئه اش نافرجام ماند و خودش سرافکنده گشت . ماجرای زیر را که فضل بن احمد کاتب از پدرش نقل می کند گویای مدعاست :
من و پدرم که کاتب (معتزّ) بود همگی نزد متوکل رفتیم او را دیدیم بر اریکه ای نشسته و از خشم بخود پیچیده و بر سر (فتح بن خاقان) فریاد می کشید : این هما است که این همه از او دفاع می کنی ؟ !
و فتح همچنان می کوشید تا از خشم او بکاهد و می گفت : یا امیرالمو منین ! این گفته ها دروغ است و به او تهمت می زنند .
لیکن متوکل بدون توجه به گفته های او می گفت : به خدا او را می کشم . . . او ادعاهای دروغین دارد و حکومت مرا ناحق می داند .
سپس چهار تن از (خزران) زبان نفهم را فرا خواند و به هر یک شمشیری داد و گفت به مجرد ورود امام به داخل قصر او را به قتل برسانند و خود همچنان به تهدید و شاخ و شانه کشیدن پرداخته با صدایی که از خشم می لرزید می گفت :
(به خدا سوگند پس از کشتن جسدش را آتش خواهم زد !) .
در همان وقت امام در حالی که نگهبانان بگردش حلقه زده بودند و تکبیر می گفتند و با صدای بلند فریاد می زدند : (این ابن الرضاست . . .) وارد شد .
چشم متوکل که به حضرت افتاد هیبت امام او را گرفت و خداوند ترس و هراس در دلش انداخت و با سرعت از جایگاهش برخاسته به استقبال ایشان آمد و میان دو چشمان حضرت را بوسه زد و با فروتنی و نرمی گفت :
(ای آقای من ! ای فرزند رسول خدا، ای بهترین آفریده خدا ای پسر عمّ ای مولای من ای ابا الحسن ! . . .) .
و امام به پند و نصیحت گویی و به برحذر داشتن او از عقاب الهی مشغول گشت .
متوکل گفت : آقایم ! چه شده است که در این هنگام نزد ما آمده ای ؟
– (پیک تو آمد و گفت : متوکل شما را می خواهد) .
– (آن حرامزاده دروغ می گوید، آقایم از همان راه که آمده اید باز گردید) .
سپس به وزیر و فرزندانش رو کرده گفت : (ای فتح ، ای معتز، ای عبداللّه ! آقایتان را بدرقه کنید) .
و امام در میان هاله ای از احترام و بزرگداشت از قصر خارج شد و خزران که هیبت امام ، محافظت نگهبانان و احترام متوکل را به حضرت دیده بودند از انجام ماءموریت خود سر پیچیدند (۶۲۲) و بدینگونه سوء قصد متوکل ! ناکام ماند و او به خواسته اش دست نیافت و سرافکنده شد .
برگرفته از کتاب زندگانی امام علی الهادی علیه السلام نوشته آقای باقر شریف قرشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *