امامت و رهبری، حاکمان زمان

تبلیغات علیه علویان زمان امام هادی

متوکل با بخشش های کلان ، شاعران مزدور را بگرد خویش جمع کرده آنان را به بدگویی علیه علویان و ستایش عباسیان و برتر دانستن آنان وادار می کرد . یکی از این شاعران (مروان بن ابی جنوب) بود که غرق نعمت ، طلا و جواهرات شد و امارت یمامه و بحرین را از متوکل گرفت . زیرا طی ابیاتی خلافت را حق مسلم عباسیان وانمود کرد و ادعای اهل بیت را نادرست خواند . اشعار او را با هم می خوانیم :
( ملک الخلیفه جعفر
للدین و الدنیا سلامه . . .) (۶۶۰)
(حکومت خلیفه جعفر (متوکل) برای دین و دنیا سلامتی به ارمغان آورد . (ای بنی عباس) میراث محمّد شما را سزاوار نیست و با عدالت شما ظلم و ستم نابود می گردد .
(دختر زادگان آرزوی میراث را دارند در حالی که پشیزی به آنان نمی رسد . داماد، وارث نمی شود و دختر، امامت را به ارث نمی برد !) .
(آنان که به ناحق خواهان میراث شما هستند و آن را حق خود می دانند جز پشیمانی نصیبی نخواهند داشت حق به حق دار رسید و خلافت به اهلش ، پس که را سرزنش می کنید و نکوهش می نمایید ؟ !) .
(اگر خلافت حق شما بود بر مردم قیامت بپا می گشت ! میراث خلافت جز شما را نزیبد، سرپرستی و کرامت نیز جز شما را نزد . ای خلیفه ! اینک تو نشانه ای هستی میان دوستداران و دشمنان شما) .
شاعر قدسی و متعهد ! شیخ یعقوبی یاوه های او را چنین پاسخ داد :
( لاسح فی وادیک یا
بن ابی الجنوب حیا الغمامه . . .) (۶۶۱)
(ای ابن ابی الجنوب ! ابر شرم و حیا هرگز بر وجودت نبارد . دین خود را به کسی فروختی که قصد داشتی از او امارت (یمامه) را بگیری) .
(پس خلیفه ای را ستودی که نه برای (دین) سلامتی به ارمغان آورد و نه برای (دنیا) . اگر انصاف به خرج می دادی در می یافتی که جز (خاندان) (۶۶۲) کسی را سر سوزنی در خلافت حقی نیست) .
(تو را آز و طمع پست فریب داد که سرانجام آن پشیمانی است . گرامی ترین خاندان را هجو کردی و برای آنان کمترین کرامت و ارزشی قائل نشدی) .
(قرآن به ستایش این خاندان گویاست پس چرا بر آنها انکار می کنی ، چرا ؟ ! میراث خلافت به (فاجر) نمی رسد و (ستم) چگونه ستم را از بین می برد ؟ !) .
(خلافت زیبنده شیفتگان و دلبستگان جامه های باده نیست . پدر (۶۶۳) آنان در جنگ (بدر) در برابر اسلام ایستاد و شمشیر کشید) .
(داماد به میراث نبوت و امامت سزاوارتر است ، عمویش (عباس) تلاش کرد تا خلافت را به دست آورد لیکن به مقصود نرسید) .
(و برای خلافت به گفتگو و جدال برخاست لیکن ابوبکر ادعاهایش را رد کرد کسی سزاوار خلافت است که در اجرای احکام الهی سرزنش و نکوهش در او اثر نداشت) .
(کسی سزاوار خلافت است که در عین گرسنگی شدید، خوراک خود را به مسکین داد آیا روز (غدیر خم) را فراموش کرده ای یا نسبت به مقام او تجاهل می کنی ؟ !) .
(خدای رحمان در آن روز او را به سروری و پیشوایی اختصاص داد . در دشمنان و کینه توزان او نشانه ای است که بر تو پنهان نیست) .
(خلافت را از اهل آن دور کردید پس به که ستم کرده اید . به که ؟ ! گروهی جامه خلافت را به تن کرده اند که روز قیامت لباس خواری و خفت بر تن خواهند کرد) .
(آیا حق محمّد میان گلخن و سرگین (۶۶۴) تباه خواهد شد ؟ !) .
شایسته گفتن است که ابن المعتز عباسی نیز در همان وادی مروان بن ابی الجنوب سرگردان شده و با همان منطق ! به جنگ خاندان نبوت آمده و مدعی می شود که عباسیان به پیامبر نزدیک ترند و لذا خلافت نیز آنان را سزاست و در این باب قصیده ای سروده است که بخشی از آن را نقل می کنیم :
( الا من لعین و تسکابها
تشکی القذاه و تنکابها
نصحت بنی رحمی لو وعوا
نصیحه بربانسابها . . .) (۶۶۵)
(چشم ها گریان و استخوان در گلو و رنج ها بیشمارست خویشانم را اگر بیدار شوند نصیحت می کنم نصیحت نیک مردی به نزدیکانش) .
(آنان به کجروی و بیراهه افتادند و در لغزشگاهی هولناک قرار گرفتند و شیران خشمناک قریش را متهم کردند و حال آنکه در دامن آنان و تحت سیطره ایشان پا گرفتند) .
(ما بنی امیه را در خانه اش نابود کردیم پس سزاوار میراث و غنائمشان می باشیم ! چه بسیار گروه هایی از شما برای خلافت مشکل ایجاد کردید و زهر در کام حکمرانان نمودید) .
(همینکه خواستید زمام خلافت را در دست بگیرید و بدان نزدیک شوید (مانند اسبی سرکش) توسنی کرد امام برابر بهره وران آن آرام ایستاد) .
(هنگامی که خداوند از اینکه خلافت در اختیار شما قرار بگیرد ابا ورزید ما بدان خوانده شدیم و لباس خلافت را به تن راست کردیم ! حاجیان ما را از ورود به سرای قدرت و حکمرانی مانع نشدند و درها را بر ما گشودند !) .
(چونان سنگ آسیا که بر یکدیگر منطبق می شود با خلافت یکی شدیم و آن را به کار بستیم . ماییم که پیراهن زعامت پیامبر را به میراث برده ایم و به شما از آن گوشه ای نیز نرسید !) .
(ای دختر زادگان پیامبر ! شما نیز خوشایند او هستید لیکن عموزادگان نزدیک ترند خداوند به وسیله (عباس) اهل حجاز را یاری کرد و رنج ها و آلام آنها را بهبود بخشید) .
(در جنگ (حنین) که تنور نبرد تافته شده بود و شما پراکنده شدید (این عباس بود که پیامبر را یاری کرد) پس آرام باشید ای عموزادگان ، خلافت عطیه ای الهی است که ما را بدان مخصوص داشته اند .
و سوگند می خورم که شما نیک می دانید ما بهترین سروران خلافت هستیم !) .
لیکن این گزاف گویی ها بی پاسخ نماند و شاعر آسمان ها عرب عبدالعزیز صفی الدین حلّی (وفات ۷۵۰ ه -) با سرودن قصیده ای دل انگیز و حماسی یکایک یاوه های ابن معتز را پاسخ داد . در اینجا اشعار او را نقل می کنیم :
( الا قل لشرّ عباد الاله
و طاغی قریش و کذابها
و باغی العباد و باغی العناد
و هاجی الکرام و مغتابها . . .) (۶۶۶)
(هان ! به بدترین بنده خدا و دروغپرداز و سرکش قریش بگویید : از بندگان ستمگر، کینه جو، غیبت کننده و نکوهشگر کریمان بپرسید : آیا تو بر خاندان نبوت بزرگی می فروشی و منکر دودمان شریف آنان می گردی ؟ !) .
(خداوند به وسیله خاندان مصطفی دشمنان را دفع و گزندشان را دور کرد یا به کمک شما ؟ ! آیا پلیدی و رجس را از آنان دور ساخت و نفوسشان را پاک کرد یا از شما ؟ !) .
(مگر نه اینست که دلبستگی به عبادت و نیایش ، روش آنان و شیفتگی به چنگ و باده هستی شماست ؟ ! می گویی : پیراهن سروری پیامبر را ما به ارث بردیم و چیزی از آن شما را نشاید . مگر مدعی نیستی که پیامبران ارث نمی گذارند ؟ ! (۶۶۷) پس چگونه پیراهن خلافت را از او به ارث برده ای ؟ !) .
(می بینی که در هر دو حالت دروغ گفته ای و صدف را از خزف (و نیش را از نوش) تشخیص نداده ای ! آیا جدت با گفته هایت موافق است در صورتی که هرگز در آن شک نداشت ؟ !) .
(مگر همو نبود که در جنگ (صفین) و (جمل) زیر پرچم امیرالمو منین با احزاب کفر می جنگید ؟ (۶۶۸) و در اوج جنگ و گرما گرم نبرد به نفع امیرالمو منین سخن گفت و دعوت کرد و از همگان خواست امام را یاری کنند و خلافت را به اهلش واگذارند لیکن آنان نپذیرفتند که عبداللّه نماینده سپاهیان باشد و حق را به حقدار برساند) . (۶۶۹)
(جدتان همواره در زندگی خود همراه دیگران پشت سر امام علی – علیه السلام – نماز می خواند . اگر او سزاوار خلافت بود چرا همان وقت جامه آن را به تن نکرد ؟ ! و هنگامی که خلافت به شورا واگذار شد چرا او جزء افراد شورا قرار نگرفت) .
(خلافت که در میان کاندیدهای خود قرار داشت و مدعیان جمع بودند پس چرا او پنجمین یا ششمین نفر نبود ؟ ! (۶۷۰) امّا گفته ات : (شما دخترزادگان پیامبر هستید لیکن عموزادگان به خلافت سزاوارترند) دخترزادگان نیز عموزادگان پیامبر هستند لذا از دو سو به حضرت متصلند و نزدیک ترند) .
(بزرگ بینی و مخالفت واگذار . این مطلب آسان برایت نخواهد بود . تو را چه به بحث از خلافت ، در حالی که از آن دور هستی و بر اریکه سروری قرار نگرفته ای) .
(تو را بیش از یک ساعت به رایزنی نگرفتند و اساسا اهلیت خلافت در تو نبود . (۶۷۱) چگونه تو را که از آداب و رسوم خلافت بی خبر هستی به خلافت انتخاب کنند ؟ !) .
(باز می گویی : ماییم که شیران بنی امیه را در بیشه هایشان کشتیم . دروغ گفتی ، زیاده روی کردی و از اینکه ادعای نادرستی کردی باک نداشتی و خود را سرزنش نکردی) .
(چقدر شما لشکرکشی کردید و به طرف امویان راه افتادید لیکن شکست خوردید و پا به گریز نهادید و اگر شمشیرهای (ابومسلم) نبود دست یافتن به خلافت برایتان دشوار بود) .
(او نیز خود را پیرو آنان می دانست نه شما و خویشاوندی شما را رعایت کرد . در دل زندان ها اسیر بودید و در حال پوسیدن که او شما را آزاد کرد و زیباترین جامه ها را – جامه خلافت را – به تن شما کرد) .
(شما نیز بخاطر دنائت ذاتی و خودخواهی و سرکشی او را به بدتری وجه کیفر دادید . (۶۷۲) دیگر از قومی که به کمترین قانع شدند و خلافت را از راه دینی و شرعی – نه با تزویر و فریب – می خواستند به دست آورند سخن مگو) .
(آنانند زاهدان ، عابدان ، عالمان به آداب شریعت ، آنانند روزه گیران شب زنده دار و ساجدان در محراب دیانت و آنانند قطب مکه و دین خدا و آسیاب دین به گرد آنان می چرخد) .
(تو به خنیاگران بپرداز و بزرگی ها را به صاحبان آنها واگذار، تو به وصف گلعذاران و پری رویان و باده بپرداز و اشعار خود را در مدح (ترک نماز) و ترسیم صحنه های شاخواری و جام ها بسرای که اینها زیبنده توست و آنان از این پلیدی ها دورند که هر اسبی مانند اجدادش می تازد) . (۶۷۳)
خویشاوندی علویان با پیامبر تنها دلیلی نبود که آنان را شایسته خلافت می ساخت تا مروان بن ابی الجنوب و عبداللّه بن معتز عباسی به مناقشه برخیزند و مثلا ثابت کنند ارث پیامبر به عموزاده می رسد نه دخترزاده ! بلکه در آنان اهلیت و صلاحیتی برای کسب مقام زعامت و خلافت وجود داشت که عباسیان از آن بویی نبرده بودند . تقوا، پایبندی به اصول اعتقادی ، زهد، ورع ، امانتداری ، دانش و تسلط بر احکام الهی پاره ای از امتیازات آنان بود که در هیچیک از سران بنی عباس نمودی نداشت .
برگرفته از کتاب زندگانی امام علی الهادی علیه السلام نوشته آقای باقر شریف قرشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *