حوادث، وقایع، هجرت

احضار حضرت هادی از مدینه طیبه به سامرا و قضایای مربوط به آن

مرحوم شیخ مفید مینویسد: سبب آوردن امام علی النقی علیه السلام از مدینه به سامرا این بود که عبدالله بن محمد (بن داود بن علی بن عبدالله بن عباس) [۸۸] که از طرف متوکل در مدینه مسوول جنگ و اقامه نماز بود قصد اذیت و آزار حضرت را داشت. از این جهت نسبت به حضرت نزد متوکل فتنه کرد. حضرت از این جریان خبردار شد و نامهای به متوکل نوشت و بدرفتاری عبدالله با خود را به متوکل نوشت. متوکل (از روی سیاست) نامه حضرت را جواب داد و او را به سامرا دعوت نمود و در آن نامه به حضرت وعده داد که اگر به سامرا بیاید با او خوشرفتاری خواهد نمود. ترجمه متن نامه متوکل به حضرت را در اینجا میآورم: بسم الله الرحمن الرحیم اما بعد، امیرالمومنین از مقام و منزلت شما آگاه است و ملاحظهی خویشی و نسبت شما را به خویش دارد و از عهده حق تو برمیآید، دربارهی شما و وابستگانت روشی در پیش خواهد گرفت که خداوند کار شما و آنان را اصلاح نماید و بر عزت شما و ایشان نظر عنایت نماید و شما و آنها را از هر گزندی ایمن بدارد. این کار را به این جهت [ صفحه ۶۱] انجام میدهد که رضای پروردگار شامل حال او گردد و از عهده حقی که خدا برای شما بر او واجب نموده برآید. اکنون امیرالمومنین عبدالله بن محمد را از منصبی که به او داده بود برکنار نموده بدین جهت که شما نوشته بودید که قدر شما را نمیداند و نسبت به شما بیاحترامی روا میدارد و به شما چیزهایی را نسبت داده که امیرالمومنین میداند شما از آنها بیزارید و در گفتار و رفتارت حسن نیت دارید. از این جهت امیرالمومنین محمد بن فضل را به جای عبدالله بن محمد نصب مینماید و به او دستور داده که در احترام و فرمانبرداری از شما کوتاهی ننماید برای تقرب به خدا و به امیرالمومنین. و امیرالمومنین مشتاق دیدار شماست و دوست دارد که با شما دیداری تازه نماید اگر شما میل دیدار او را دارید خودت و هر که را دوست داری از بستگان و دوستان و خدمه در خدمت شما باشند بدون شتاب به این سمت حرکت نما. هر وقت خواستی حرکت کن و هر وقت خواستی اتراق کن به هر نحو که دلخواه شماست. و اگر مایل باشی که یحیی بن هرثمه مولی امیرالمومنین با سربازانی که زیر بیرق او هستند با شما همراه باشند این کار را انجام میدهد اختیار با شماست. به یحیی بن هرثمه دستور داده که از شما فرمان برد و از دستور شما سرپیچی ننماید. از خدا درخواست خیر و خوبی نما و به نزد امیرالمومنین بیا که هیچ یک از برادران و فرزندان و بستگان و خاصانش نزد وی جایگاه شما را ندارند آن لطف و محبتی که به شما دارد به هیچ یک از آنان ندارد. والسلام علیک و رحمه الله و برکاته. این نامه را ابراهیم بن عباس (کاتب متوکل) در ماه جمادیالاخره سال ۲۴۳ نوشت. وقتی که این نامه به امام هادی علیه السلام رسید آماده حرکت گردید و یحیی بن هرثمه همراه حضرت بود تا به سامرا وارد گردید و متوکل از پیش دستور داد که به آن حضرت اجازه ورود به نزد او را ندهند. حضرت در کاروانسرایی که منزل فقرا و [ صفحه ۶۲] مستمندان بود و به آن «خان الصعالیک» یعنی کاروانسرای گدایان میگفتند نزول اجلال فرمود و یک روز در آن جا بود. بعد متوکل دستور داد خانهای جدای از خانه خودش در اختیار حضرت قرار دهند. [۸۹] . توضیح: ۱ – این نامه را که متوکل نوشته حسب ظاهر نامهای محبتآمیز است ولی با دقت در آن روشن میشود که تعارفات وارد در آن جنبهی ظاهری دارد و واقعیت ندارد بدین دلیل که: اول: متن نامه را همه جا به عنوان اینکه متوکل به حضرت خطاب نماید نیست بلکه از اول تا آخر نامه به عنوان اینکه کسی از طرف متوکل به حضرت خطاب مینماید و این در عرف متداول نوعی بیاعتنایی به حساب میآید. دوم: در هشت جای نامه کلمه امیرالمومنین ذکر شده است و این کار صرفا برای این جهت است که قدرت خود را به رخ حضرت بکشد و از آغاز به قول معروف ضرب شصت نشان دهد وگرنه میتوانست این کلمه را در نامه ذکر ننماید و به جای آن از کلماتی دیگر استفاده نماید. سوم: در نامه به گونهای نرم و ملایم از حضرت خواسته که یحیی بن هرثمه همراه آن حضرت باشد و زیر نظر او برنامه سفر را تدارک ببیند، اگر بنا بود حضرت به اختیار خود این سفر را اختیار نماید نیازی به این برنامه نبود. از نقل مسعودی به خوبی روشن است که یحیی بن هرثمه ماموریت داشته امام علی النقی علیه السلام را تحت نظر به سامرا بیاورد وی طبق نقل مرحوم قزوینی چنین نوشته است: یحیی بن هرثمه میگوید: متوکل مرا به مدینه فرستاد تا علی هادی فرزند محمد بن علی بن موسی الرضا علیهم السلام را از آنجا بیرون آورم و این کار به این جهت بود که از ناحیه امام هادی علیه السلام به متوکل گزارشی داده بودند. وقتی که به مدینه رسیدم اهل مدینه را ترس و وحشت فراگرفت که فغان و فریادی [ صفحه ۶۳] راه انداختند که مانند آن را نشنیده بودم. آنان را ساکت کردم و سوگند یاد نمودم که به من دستور داده نشده که آن حضرت را ناراحت نمایم و یا به او گزندی برسانم. خانهی آن حضرت را تفتیش کردم غیر از قرآن و دعا و مانند آن چیزی نیافتم پس او را از مدینه بیرون آوردم و خود عهدهدار خدمت وی شدم و با او خوشرفتاری نمودم. [۹۰] . و مرحوم مجلسی از کتاب الخرایج و الجرایح نقل میکند که یحیی بن هرثمه گفت: متوکل مرا خواست و به من گفت: سیصد مرد از کسانی که میپسندی انتخاب کن و به کوفه بروید و در آنجا بار اندازید آن گاه از راه بیابان به مدینه بروید و علی بن محمد بن رضا را با احترام نزد من احضار نمایید. [۹۱] . اگر غرضی در کار نبود چرا یحیی خانه حضرت را تفتیش کرد و چرا با سیصد نفر در پی انجام این کار رفت؟ روشن است که از اول بنا بود حضرت را با جبر و قهر به سامرا بیاورد و او را زیر نظر داشته باشد. چهارم: اگر حضرت را به درستی و احترام دعوت کرده است چرا زمان ورود او را نزد خود نپذیرفت تا حضرت مجبور شود در خان الصعالیک منزل نماید. بنابراین متوکل میترسید که حضرت علیه او و حکومتش اقدامی نماید روی این جهت آن وجود مقدس را به سامرا احضار نمود تا وی را زیر نظر داشته باشد. و از دلایلی که صراحت در مدعای ما دارد مطلبی است که از خود حضرت نقل شده است به راوی حدیث ابوموسی فرمود: «یا اباموسی اخرجت الی سرمن رای کرها و لو اخرجت عنها اخرجت کرها. قال: قلت: و لم یا سیدی؟ قال: لطیب هوائها و عذوبه مائها و قله دائها. ثم قال: تخرب سر من رای حتی یکون فیها خان و بقال للماره و علامه تدارک خرابها تدارک العماره فی مشهدی من بعدی». [۹۲] . ای ابوموسی از روی اکراه و ناخوشایندی به سر من رای کشانده شدم و اگر بیرون [ صفحه ۶۴] روم باز از روی اکراه و ناخوشایندی است. ابوموسی میگوید: عرض کردم: چرا بیرون رفتنت از روی اکراه است؟ فرمود: به خاطر سه چیز: لطافت هوا و گوارایی آب و کمی مرضهایش. پس فرمود: سر من رای ویران خواهد شد تا حدی که در آن یک کاروانسرا و یک مغازه بقالی برای مسافران باقی میماند نشانه خرابیش آن است که حرم مرا بعد از من بنا خواهند نمود. ۲ – تاریخ نامه متوکل به امام هادی علیه السلام در کتاب ارشاد شیخ مفید سال ۲۴۳ ذکر شده و این تاریخ با ظاهر تاریخ سازگار نیست زیرا طبق نوشته مورخان حضرت در سال ۲۵۴ در سامرا به شهادت رسیده است این از یک سو و از سوی دیگر نوشتهاند از روزی که حضرت وارد سامرا گردید تا روزی که به شهادت رسید بیست سال طول کشید. [۹۳] . و اگر تاریخ نامه درست باشد ورود حضرت به سامرا تا شهادتش یازده سال بیشتر نیست در صورتی که بودن حضرت در سامرا طبق نوشته اعلام الوری بیست سال بوده است ولی مرحوم محدث قمی در منتهی الآمال نوشته: بنابر آن روایتی که متوکل آن حضرت را در سال ۲۴۳ به سامرا طلبیده مدت اقامت آن جناب در سامره یازده سال میشود دقت فرمایید. به هر صورت تاریخ حرکت حضرت از مدینه و ورود به سامرا معلوم نیست همان گونه که همهی رویدادهای بین راه معلوم نیست ولی چند جریان مربوط به حرکت حضرت تا رسیدن به سامرا به دست آمده که آن را ذکر مینمایم: ۱ – مرحوم قزوینی از کتاب اثبات الوصیه مسعودی نقل مینماید: امام هادی علیه السلام از مدینه بیرون آمد و متوجه عراق گردید بریحه (عبدالله بن محمد) برای بدرقه حضرت بیرون آمد کمی راه که رفت بریحه به حضرت عرض کرد: میدانم سبب احضارت به عراق و بیرون بردنت از مدینه را این میدانی که من گزارش و فتنه کردهام، سوگندهای سخت یاد میکنم که اگر نزد متوکل یا یکی از نزدیکان یا فرزندانش شکایت نمودی، نخلهایت را میبرم و نابود [ صفحه ۶۵] میکنم و دوستانت را میکشم و چشمههای مزارعت را میخشکانم و…. امام علی النقی علیه السلام متوجه وی گردید و به او گفت: نزدیکترین وقتی که شکایت تو را به خدا نمودهام شب گذشته بود بعد از آنکه شکایت تو را به او نمودم به دیگری از خلق او شکایت نمینمایم. بریحه خود را به دست و پای حضرت انداخت و التماس نمود که او را ببخشد حضرت فرمود: تو را بخشیدم. [۹۴] . ۲ – یحیی بن هرثمه میگوید: به دستور متوکل وارد کوفه شدم و از آنجا به طرف مدینه راه افتادیم در میان اصحاب من سرداری بود که از خوارج بود و کاتبی داشتم که شیعی مذهب بود و من خود پیرو مذهب حشویه [۹۵] بودم. در بین راه آن خارجی مذهب با شیعی مذهب مناظره میکردند و من برای رفع خستگی و پیمودن راه مناظره آنها را گوش میدادم. در وسط راه، آن مرد خارجی مذهب به شیعی مذهب گفت: امام شما علی بن ابیطالب علیهماالسلام گفته: هیچ جایی از زمین نیست مگر آنکه قبری است یا قبری خواهد شد نگاه کن این بیابان گسترده را ببین کجایند کسانی که در اینجا بمیرند تا این سرزمین پهناور همه قبر شود که شما این گونه خیال میکنید؟ یحیی میگوید: من به آن مرد شیعه مذهب گفتم: اعتقاد شما این است که این خارجی میگوید؟ گفت: آری! گفتم: این خارجی مذهب راست میگوید کجایند کسانی که بمیرند تا این دشت وسیع همه گورستان گردد؟ ساعتی خندیدیم که آن مرد شیعی در جواب واماند. راه را پیمودیم تا به مدینه رسیدیم و به خانه علی بن محمد بن رضا رفتم. نامهی متوکل را به او دادم نامه را خواند و گفت: فرود آیید، از جانب من خلافی نیست. روز بعد که نزد او رفتم – و آن روزها هوا به شدت گرم و ایام تابستان بود – دیدم [ صفحه ۶۶] خیاطی در منزل حضرت مشغول بریدن لباده و قبای ضخیم بارانی است که برای حضرت و همراهانش بدوزد و حضرت به خیاط گفت: چند نفر خیاط را جمع کن تا به تو کمک کنند که فردا همین وقت لباسها آماده باشد. سپس به جانب من نظر کرد و فرمود: ای یحیی هر کاری در مدینه دارید امروز انجام دهید که فردا همین وقت حرکت میکنیم. یحیی گوید: با حالت تعجب از نزد امام هادی علیه السلام بیرون رفتم و از تهیهی لباس بارانی در آن هوای سوزان عربستان دچار شگفتی شده بودم. پیش خود فکر میکردم که مسافت میان حجاز و عراق ده روز است و هوا به شدت گرم، لباس بارانی برای چه میخواهد؟ باز فکر کردم و گفتم: این مرد مسافرت نکرده، خیال میکند هر سفری نیاز به این لباسها دارد عجیب است که رافضیها (شیعه) به امامت این شخص معتقدند در حالی که فهم او این است. روز بعد در همان وقت نزد او آمدم دیدم لباسها آماده است، به غلامانش گفت: بروید برای ما و خودتان لباس گرم و زمستانی بردارید! و به من گفت: ای یحیی حرکت کن. پیش خود گفتم: برداشتن لباس گرم از کار اولش شگفتتر است مگر میترسد که در راه دچار سرمای زمستان شویم که دستور میدهد لباس گرم بردارند؟! به راه افتادیم در حالی که او را کم فهم خیال میکردم تا به جای مناظرهی درباره قبور رسیدیم ناگهان ابری در آسمان ظاهر گردید و هوا سیاه شد. رعد و برق آغاز شد تا بالای سر ما آمد و تگرگهایی به اندازه سنگ باریدن گرفت. امام هادی علیه السلام و غلامانش لباسهای بارانی و زمستانی پوشیدند و به غلامانش گفت: لباس بارانی و زمستانی به یحیی و کاتب (مرد شیعی مذهب) بدهید ما جمع شدیم و تگرگ بر ما میبارید تا اینکه هشتاد نفر از مردان همراه من کشته شدند پس از آن ابر برطرف گردید و گرما برگشت. پس به من فرمود: ای یحیی فرود آی و بگو زندگان اصحابت مردگان را دفن نمایند خدا این گونه بیابان را از قبر پر مینماید، خودم را از مرکب به زیر افکندم و به طرف [ صفحه ۶۷] حضرت دویدم و گفتم: گواهی میدهم که معبودی جز خدای یکتا نیست و محمد بنده و رسول اوست و شما خلفای خدا در روی زمین هستید، من تاکنون کافر بودم و الآن به دست شما ایمان آوردم. یحیی میگوید: از آن روز به مذهب تشیع درآمدم و ملازم خدمت وی شدم تا از دنیا رفت. [۹۶] . بقیه داستان سفر را مرحوم قزوینی از مسعودی چنین نقل نموده است: یحیی گفته: وقتی به بغداد رسیدم بر والی بغداد اسحاق بن ابراهیم طاهری وارد شدم به من گفت: این مرد پسر پیامبر است و تو متوکل را میشناسی اگر متوکل را تحریک نمایی او را به قتل میرساند آن گاه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم دشمن توست. به او گفتم: به خدا سوگند از علی النقی جز نیکی ندیدهام (خیال مخالفت ندارد). از بغداد به سامرا آمدم و ابتدا نزد وصیف ترکی رفتم و من از اصحاب او بودم، به من گفت: به خدا سوگند اگر از سر این مرد مویی کم شود، با من طرف هستی. از گفتهی اسحاق و وصیف تعجب کردم. بالاخره به متوکل خبر دادم که امام هادی علیه السلام سر مخالفت ندارد متوکل امام علیه السلام را مورد احترام قرار داد و به او جایزه داد. [۹۷] . نگارنده: کدام احترام؟ آیا اجازه ورود ندادن تا حضرت در خان الصعالیک منزل نماید احترام است؟ و یعقوبی مورخ معروف نحوه ورود حضرت به بغداد و سامرا را چنین نوشته است: یحیی بن هرثمه امام هادی علیه السلام را از مدینه بیرون آورد وقتی که به بغداد نزدیک شد در محلی به نام «یاسریه» منزل نمود. ابراهیم بن اسحاق (والی بغداد) برای ملاقات وی به آنجا آمد دید مردم برای دیدار حضرت اجتماع کردهاند و ابراز احساسات مینمایند پس در آن جا ماند تا شب فرارسید شبانه حضرت را به بغداد وارد نمود اندکی از همان شب گذشته به طرف سامرا حرکت کرد. [۹۸] . [ صفحه ۶۸] ۳ – مرحوم علامه مجلسی از کتاب الخرایج نقل مینماید که ابومحمد بصری گفته است: ما راجع به امام هادی علیه السلام سخن میگفتیم، ابوالعباس کاتب ابراهیم بن محمد به من گفت: ای ابومحمد من دربارهی امام علی النقی علیه السلام سخن ناروا نمیگویم زیرا من از برادرم و از کسانی که به امامت وی معتقد بودند عیبجویی میکردم به گونهای که به مذمت و ناسزا انجامید تا اینکه من در میان هیئتی واقع شدم که متوکل آن هیئت را برای احضار امام علی النقی به مدینه فرستاد و ما به مدینه رفتیم تا او را به عراق بیاوریم چیزی از وی دیدم که بعد از آن دربارهی وی سخن ناروا نمیگویم جریان از این قرار است: از مدینه بیرون آمدیم در بین راه به بارانداز رسیدیم هوا به شدت گرم بود از حضرت درخواست نمودیم که آنجا استراحت نماید فرمود: نه اینجا منزل نمینماییم از آن جا به راه افتادیم گرسنه و تشنه بودیم. وقتی که هوا به شدت گرم شد و گرسنگی و تشنگی بر ما فشار آورد در جایی بودیم که زمین بیآب و علفی بود و چیزی یافت نمیشد. نه سایهای و نه آبی که استراحت نماییم و ما به آن حضرت چشم دوخته بودیم. به ما فرمود: به گمانم گرسنه و تشنهاید؟ گفتیم: آری ای سرور ما، ما خسته شدهایم. فرمود: در اینجا منزل نمایید و غذا بخورید و آب بیاشامید! از سخن آن حضرت تعجب کردم زیرا در بیابانی بودیم که چیزی یافت نمیشد که بتوانیم استراحت نماییم ناگهان چشمم به دو درخت افتاد که عده زیادی از مردم میتوانستند از سایه آنها بهرهمند گردند و من پیش از این با آن سرزمین آشنا بودم. زمینی بود بیابانی نه آبی و نه سایهای در آنجا دیده بودم سپس چشمهای را دیدم که بر روی زمین جاری بود و آب آن شیرین و گوارا و خنک بود. در میان ما کسانی بودند که مکرر این راه را پیموده بودند پیاده شدیم غذا خوردیم و آب آشامیدیم در این هنگامی در دل من عجایبی خطور کرد چشم به آن حضرت دوخته و مدتی او را مینگریستم وقتی که به او نظر میکردم تبسم مینمود و از من روی برمیگرداند. پیش خود گفتم: به خدا سوگند در اینجا نشانهای میگذارم تا ببینم جریان از چه [ صفحه ۶۹] قرار است؟ پس پشت درخت رفتم و شمشیرم را زیر زمین پنهان کردم و دو پاره سنگ روی آن گذاشتم و در آنجا قضای حاجت کردم و برای نماز آماده شدم. امام هادی علیه السلام فرمود: رفع خستگی کردید؟ گفتیم: آری. فرمود: به نام خدا حرکت کنید. حرکت کردیم، ساعتی راه رفتیم من برگشتم تا موضوع را بررسی نمایم. به آن موضع که رسیدم، شمشیر و آن نشانههایی که گذاشته بودم همه را دیدم ولی از درخت و آب و سایه و رطوبت اثری نبود گویا خداوند در آن جا درخت و آب و سایهای خلق نکرده از این وضع تعجب کردم دستهایم را به سوی آسمان بلند کردم و از خداوند خواستم که مرا بر ایمان و دوستی آن حضرت و شناخت وی ثابت قدم بدارد، شمشیرم را برداشتم و به جمعیت ملحق شدم. امام علی النقی علیه السلام به من التفات نمود و فرمود: ای ابوالعباس امتحان و بررسی نمودی؟! عرض کردم: آری ای سیدم! من در امامت شما شک داشتم و اکنون در امور دنیا و آخرت از همه بینیازترم. حضرت فرمود: چنین است شیعیان واقعی کم هستند نه از آنان کم میشود و نه برایشان افزوده میگردد. [۹۹] . ۴ – مرحوم سیدهاشم بحرانی از کتاب ثاقب المناقب از یحیی بن هرثمه نقل کرده است که من در زمان حکومت متوکل امام علی النقی علیه السلام را از مدینه طیبه به سامرا آوردم. زمانی در بین راه سخت تشنه شدیم، در این باره با هم سخن میگفتیم حضرت فرمود: به آبی گوارا میرسیم و از آن میآشامیم. کمی راه رفتیم به درختی تناور رسیدیم که چشمهای گوارا و خنک زیر آن جاری بود فرود آمدیم، از آن آب آشامیدیم تا سیراب شدیم و از آن آب با خود برداشتیم و حرکت کردیم من شمشیرم را به آن درخت آویزان کرده بودم آن را فراموش کردم مقداری راه رفتیم شمشیرم یادم آمد به غلامم گفتم: برگرد و شمشیر مرا بیاور. غلام دوان دوان رفت شمشیر را دید و برداشت، برگشت در حالی که وحشتزده و متحیر بود. علت آن را پرسیدم گفت: من [ صفحه ۷۰] پیش آن درخت رفتم دیدم شمشیر به آن آویزان است ولی نه چشمه و نه آبی در آنجاست. دانستم که این کرامتی است از آن حضرت. خدمت وی رفتم جریان را عرض کردم حضرت فرمود: سوگند یاد کن که این جریان را برای کسی بازگو ننمایی. گفتم: باشد. [۱۰۰] . ۵ – مرحوم علامه مجلسی از کتاب مناقب ابن شهرآشوب نقل نموده که متوکل عتاب بن ابیعتاب را به مدینه فرستاد تا امام علی النقی علیه السلام را به سامرا بیاورد [۱۰۱] شیعه با هم گفت و گو میکردند که آن حضرت عالم به غیب است و عتاب در این مورد تردید داشت. تا در آن سفر وقتی که از مدینه فاصله گرفتند عتاب دید که حضرت لباس بارانی پوشیده در حالی که آسمان صاف و خالی از ابر بود، چیزی نگذشت که آسمان ابری شد و شروع به باریدن کرد عتاب گفت: این یک دلیل. وقتی که به شط قاطول رسید، حضرت دید که عتاب مضطرب است فرمود: ای ابااحمد (کنیه عتاب است) چرا در اضطرابی؟ گفت: از متوکل حاجتهایی درخواست کردهام دلم شور میزند که آیا برآورده میسازد یا نه؟ حضرت فرمود: ناراحت مباش حاجاتت روا شد. اندکی نگذشت که به عتاب بشارت دادند که حاجتهای تو برآورده شد. عتاب گفت: مردم میگویند تو غیب میدانی، من دو دلیل برای آن یافتم. [۱۰۲] .
نقل اهانتهایی که به حضرت نمودند
برگرفته از کتاب زندگانی عسکریین : امام علی النقی علیهماالسلام نوشته: عباس حاجیانی دشتی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *